چهاردهم بهمن 1388

ای که در پای تو پیچید شاخه نیلوفر من...

سلام به همه.خیلی وقته که مطلب ننوشتم.ممنون از همه کسایی که نظر گذاشتند.چند روزیه که هیچ مطلبی زیباتر و عمیق تر ازاین آیات نخوندم پس می خوام ذکر روز و شبم رو باشما قسمت کنم: «هو یجیر و لا یجار علیه»

 

به نام خداوند بخشنده مهربان.

بگو:اگر می دانید این زمین و هر که در آن است از آنِ کیست؟

خواهند گفت : خدا.بگو : آیا پند نمی گیرید؟

بگو: کیست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟

خواهند گفت:خدا. بگو : آیا پروا نمی کنید ؟

قُل مَن بِیدِه مَلکُوتُ کُلِّ شئٍ و هُوَ یُجیرُ و لا یُجارُ علیه اِن کُنتُم تَعلَموُن.

بگو:اگر میدانید ملکوت همه چیزها به دست کیست؟ کیست آن که به همه کس پناه دهد و کسی را از او پناه نیست؟

خواهند گفت: خدا.بگو: پس چرا فریب خوردید؟

 

« قرآن کریم.سوره مومنون آیات ۸۴ الی ۸۹ »

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم آبان 1388

می خوام به تصمیمم احترام گذاشته بشه .این خواسته بزرگیه ؟

بی قراری

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

قیصر امین پور

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

سیزدهم آبان 1388

باز همان آه و اندوه همیشگی ...

غمی غمنک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است

 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

سهراب سپهری

این شعر رو قبلا هم گذاشته بودم ولی هیچی بهتر از این شعر حال منو توصیف نمی کنه.

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

هفتم آبان 1388

شرق اندوه

تا

 بالارو بالا رو بند نگه بشکن وهم سیه بشکن
آمده ام آمده ام بوی دگر می شنوم باد دگر می گذرد
روی سرم بید دگر خورشیددگر
شهر تونی شهر تونی
 می شنوی زنگ زمان قطره چکید از پی تو سایه دوید
 شهر تو در کوی فراتر ها دره دیگرها
 آمده ام آمده ام می لغزد صخره سخت می شنوم آواز درخت
 شهر تونی شهر تونی
 خسته چرا بال عقاب ؟ و زمین تشنه خواب ؟
 و چرا روییدن . روییدن رمزی را بوییدن ؟
شهر تو رنگش دیگر خاکش سنگش دیگر
 آمده ام آمده ام بسته نه دروازه نه در جن ها هر سو بگذر
 و خدایان هر افسانه که هست و نه چشمی نگران و نه نامی ز پرست
شهر تونی شهر تونی
درکف ها کاسه زیبایی بر لب تلخی دانایی
 شهر تو در جای دگر ره می بر با پای دگر
 آمده ام آمده ام پنجره ها می شکفند
 کوچه فرو رفته به بی سویی بی هایی بی هویی
 شهر تونی شهر تونی
 در وزش خاموشی سیما ها در دود فراموشی
 شهر ترا نام دگر خسته نه ای گام دگر
 آمده ام آمده ام درها رهگذر باد عدم
 خانه ز خود وارسته جام دویی بشکسته سایه یک روی زمین روی زمان
شهر تونی این و نه آن
شهر تو گم تا نشود پیدا نشود

سهراب سپهری

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و هشتم مهر 1388

سیب گلاب

روز ملی دختران را به همه دختر های ایرانی

 تبریک می گویم.

من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد

سهراب سپهری

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم مهر 1388

ای ماه و شمع روشنم

این شعر زیبا و پر معنی از حضرت مولانا رو یک دوست عزیز برام گذاشته اگه می خواهید بهتر شعر رو متوجه بشوید حتما ادامه مطلب رو هم بخوانید.

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم


هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم


درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم


گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم


من آفتاب انورم خوش پرده‌ها را بردرم
من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم


هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم بادام‌ها را روغنم

گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم

رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم


هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم

افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

دوازدهم مهر 1388

پادشاه فصلها ، پاییز ...

حالا که پاییز شده به نظرم اومد این شعر اخوان که پاییزی است رو بگذارم تا با هم تحلیل و بررسی کنیم اش.به نظرتون چرا اخوان پاییز رو مخاطب قرار داده؟ اصلا چی می خواد با این شعر به ما بگه و منظورش چیه؟

خزانی

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک

آنک ، بر آن چنار جوان ،

آنک خالی فتاده لانه ی آن لک لک

او رفت و رفت غلغل غلیانش

پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش

سر زی سپهر کردن غمگینش

تن با وقار شستن شیرینش

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک 

رفتند مرغکان طلایی بال

از سردی و سکوت سیه خستند

وز بید و کاج و سرو نظر بستند 

رفتند سوی نخل ، سوی گرمی

و آن نغمه های پاک و بلورین رفت

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک 

اینک ، بر این کناره ی دشت ،

اینک این کوره راه سکت بی رهرو 

آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت

از یاد روزگار فراموشت 

پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود

چون من تو نیز تنها ماندستی

ای فصل فصلهای نگارینم

سرد سکوت خود را بسراییم

پاییزم ! ای قناری غمگینم

به ادامه مطلب و نظرات دوستان در این بخش توجه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1388

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت ...

وقتی وارد باغ گل می شی که همه گلهاش معطر و زیباست . دقیقا نمی دونی کدوم گل مناسب تره تا بچینی و تحفه ببری برای دوستان .

حالا حکایت ماست .تو این بهار قران (ماه رمضان) خواستم از گلستان قر آن آیه ای انتخاب کنم و برای شما دوستان بنویسم ولی انتخاب یک آیه ی زیبا خیلی سخته آخه همه آیات قران زیبا هستند و معطر یه عطر حق.

 

خدا هیچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کند

.نیکیهای هر کس از آن خود اوست و بدیهایش از آن خود اوست

ای پروردگار ما ، اگر فراموش کرده ایم یا خطایی کرده ایم، ما را بازخواست مکن

ای پروردگار ما ، آن گونه که بر امتهای پیش از ما تکلیف گران نهادی ،

تکلیف گران بر ما منه و انچه را که طاقت آن نداریم ، بر ما تکلیف مکن

گناه ما ببخش و ما رابیامرز و بر ما رحمت آور

تو مولای ما هستی . پس ما را بر گروه کافران پیروز گردان

 

سوره بقره آیه ۲۸۶

ممنون از نظر هاتون .لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

دهم مرداد 1388

آزادگی و سختی یا بندگی و راحتی ؟

سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان
 آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمناک است
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی

 چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی

 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

< اخوان ثالث >

این شعر اخوان حال دو شخصیت را در یک زمان با داشتن شرایط متفاوت بازگو می کند و تقابل دو راه "آزادگی و شرایط سخت آن" را با "در خدمت بودن یا به قولی بندگی و زندگی آرام و راحت "  بیان می کند .به نظر من این شعر از نظر مفهومی به شعر چاوشی نزدیک است.(چاوشی را در نوشته های یشین می توانید بیابید).

شما چگونه این شعر را تحلیل می کنید؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

ششم مرداد 1388

سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خیلی ممنونم از دوست عزیزی که بحث را راه انداختند و به فراخوان من پاسخ دادند. نوشته زیر متن کامل پیام و نظر ایشون است . از همه خواننده ها می خواهم به ما بپیوندند و نظر بدهند تا با همدیگر با شعر های زیبا و نظرات همدیگر اشنا شویم .

< قاصدک >

متن نظر دوست گرامی G

تشکر می کنم از تصمیمی که گرفته شده به عنوان نفر اول این تصمیم رو می خوام اجرا کنم البته با اجازه :


برای شروع شعری کاربردی از مولانا رو می نویسم چرا که اغلب فکر میشه که اشعار مولانا نیاز به تفکر خاصی داره یا برای افراد خاصی گفته شده:

كان درختان را عنايت چيست بر
گرچه يكسانند اين دم درنظر
بي نهايت چون ندارد دوطرف
كي بود او را ميان منصرف
آن كه مانند است، باشد عاريت
عاريت باقي بماند عاقبت؟
از حريصي عاقبت ناديدن است
بردل و بر عقل خود خنديدن است
عاقبت بين است عقل از خاصيت
تعلي باشد كاو نبيند عاقبت
عاقبت بيني، نشان نور توست
شهوت حال حقيقت، كور توست

تحلیل شخصیم:
در بیت اول اشاره دارد به این که تفکر و توجه انسان هاست که آنها را متفاوت می سازد
در بیت دوم این مفهوم را بیان می کند که خوبی و بدی نهایت ندارد و نمی توان آن را اندازه گرفت
در بیت سوم اشاره به تقلید بدون فکر دارد که می گوید مقلد ثبات ندارد(عاریت:چیزی که داده می شود به شرط بازگرداندن)
در بیت چهارم می گوید که حریصی از این ناشی می شود که انسان نیاز های خود را نشناخته و این که آدم نیازهای خود را نداند یعنی از عقل آن نطور که باید استفاده نکرده
در بیت پنجم عقل را عاقبت بین بیان کرده و اشاره به بیت قبل دارد که اگه از عقل استفاده کنیم دنبال چیزی نمی رویم که در نهایت نیازی از ما رو تامین نکند.
در بیت آخر انسان رشد کرده را عاقبت بین تعریف کرده و این که نفس خود را در کنترل دارد.

برای اینکه از حوصله ی خواننده خارج نشه و این که برگشتی داشته باشه دید کلی خودم رو آوردم اگه تمایلی وچود داشته باشد جزئی تر هم میشه مورد بررسی قرار داد.

 

تحلیل شخصی قاصدک :

اول  باید بگم موافق نیستم شعر مولانا برای افراد خاصه ولی من شخصا راحت با اشعارش ارتباط برقرار نمی کنم .راحتتر بگم یکی باید برام توضیح بده که مفهوم شعر چیه. دوم هر چی شعر از مولانا خوندم پر ، ژرف و بسیار با معنا بوده  خلاصه خیلی قبول دارم ایشون رو .

بیت چهارم به نظر من راجع به حرص می گوید که نه منفعت عقل را تامین می کند و نه دل را. حریص هرگز سیر نمی شود یعنی دلش به آرامش نمی رسد و این صفت حرص باعث جهتگیری عقل فقط به سمت تامین ان چیزی است که به ان حرص می ورزد پس رشد عقلی هم نمی کند.در نهایت به جایی می رسد که عقل و دل هر دو بازیچه حرص او می شوند و کار از کار می گذرد.به قول شاعر :

چشم تنگ دنیا دار را

 یا قناعت پر کند یا خاک گور

بیت آخر عقل گرایی و دور اندیشی را مدح می کند و پیروی از نفس را بد می داند. خوب این دو به نظر من نتیجه همدیگرند.اگر پیرو عقل و منطق باشی در نتیجه افراط و تفریط ( پیروی از نفس) نمی کنی. لسان الغیب خوش تر این مطلب را گفته:

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

البته عملی کردن  این سخن در همه بعد زندگی از سختترین کارهاست.

خواننده گرامی و دوست عزیز ادامه مطلب به عهده شماست . نظر بده تا همه با هم بررسی اش کنیم تا با افکار مختلف آشنا بشیم .تا باهم ابعاد متفاوت یک موضوع رو از نقطه نظر همدیگر ببینیم .تا شاید چیز جدیدتری یاد بگیریم که قبلا نمی دونستیم.

ادامه بحث را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

سی ام تیر 1388

هرچی دلهامون بخواد که بشنوه

این یک شعر کوتاه ولی پر از هوشنگ ابتهاج است.ان شاء الله ازاین پس شعرهای زیبای  شاعرانی که خودم یا شما دوستان دوست داشته باشید را در کنار شعرهای سپهری و اخوان خواهم گذاشت.پیشنهاد کنید و بعد با هم تحلیل می کنیم اشان.

گریه سیب

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب

< هوشنگ ابتهاج >

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

سی ام تیر 1388

شعری زیبا از قیصر امین پور

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

< قیصر امین پور>
  

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و سوم تیر 1388

لحظه ی دیدار

تا حالا برای همه مون پیش اومده که منتظر رسیدن یک لحظه نوِ ٫ یک شروع دوباره ٫ یک کار جدید ٫ یا حتی دیدن یک فرد که برامون مهمه یا رفتن به جایی که برامون  جدید و مهمه ٫ باشیم .اون مهم بودن قضیه برامون و استرسی که ازش ناشی می شه یک طرف و انتظار رسیدن اون لحظه دیدار هم از طرف دیگه ٫  اون دیدار رو برامون خاطره انگیز و عزیز می کنه .برای من سحرگاه ۱۵ تیر اوج انتظار بود و مطمئنم برای خیلی از همسفرهای منم همینطور بوده. اخوان ثالث خیلی خیلی قشنگ تر از من شور رسیدن و انتظار رو وصف کرده . بهتره تو شعر نو زیاد تو قید و بند کلمات نباشیم ٫ مهم احساس شاعر هست که انتقال پیدا می کنه و مفاهیم رو انتقال می ده.

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

 

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم خرداد 1388

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ،دستها پنهان، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

این چند روزه اتفاقاتی افتاده که نمی دونم چی بگم راجع بهش .فقط یک جمله از اخوان هست که مدام درنظرم می یاد و بغضم رو باهاش فرو می دم و با خودم  می خونمش:

خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

به فکر جاهای دیگه ای هستم شاید در گذشته شایدم در اینده جاهایی که مردم با  هم روراستند و سرنوشتشون براشون مهمه . می پرسی کجا؟

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.


نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

پانزدهم اردیبهشت 1388

دمت گرم و سرت خوش باد

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

م.امید

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

چهارم اردیبهشت 1388

من اینجا بس دلم تنگ است

چاووشی

 بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
 بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟

 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

م.امید

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

دوم اردیبهشت 1388

به یاد سهراب سپهری شاعر واژه های همه سبز

سهراب سپهری شاعر مورد علاقه ی من است. شعر های سهراب همه برای من خاطره است.گفتم شاعر واژه های همه سبز چون به نظر من سپهری استاد جان دادن به واژه هاست .او واژه های معمولی رو طوری کنار هم می چینه که مفهومی نو - ژرف و شگفت انگیز به خودشون می گیرند انگار که تا قبل از خواندن این واژه ها در شعر سهراب  اینطور به انها نگاه نکرده بودی.واژه ها جان گرفته اند .شسته شده اند.سبز شده اند.سپهری با این چیدمان زیبای کلام وجوه تازه ای از جهان پیرامون را به من نشان داد.درک لطیف او از خدا - طبیعت- عشق و احساس باعث شده که  این اثار زیبا را خلق کند و یادش در دلهای ما جاوید بماند.

به قول شاعر(یکی از دوستان در نظرات این پست شاعر این شعر زیبا را احمد شاملو ذکر کرده اند).

زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

                               هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

                               خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 اول اردیبهشت سالگرد وفات سهراب سپهری است.

یادش گرامی و روحش شاد.

شما هم نظراتتون را راجع به سهراب برام بفرستید.شعر هایی که در هر پست می گذارم رو تحلیل کنید و دریافت شخصی خودتون رو از اون برام بفرستید تا درباره اش بحث و تبادل نظر کنیم. 

(قطعه ای از منظومه صدای پای آب) 

و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

دوم اردیبهشت 1388

به یاد سهراب سپهری شاعر واژه های همه سبز

ندای آغاز

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
 آسمان هجرت خواهد کرد
 
باید امشب بروم
 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
 حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
 پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم
 که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟

(دست نوشته سهراب)

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و هشتم فروردین 1388

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک
! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و هشتم فروردین 1388

مهدی اخوان ثالث

از این به بعد می خواهم شعرهایی از اخوان ثالث که برایم خاطر انگیز و ملموس است را در این وبلاگ در کنار اشعار سهراب سپهری بیاورم برای همین بهتر دونستم که اول یک مقدار از بیو گرافی م.امید را بدانید.

 

م.امید

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است .

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم بهمن 1387

دست نوشته ای از دکتر شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم بهمن 1387

دل تنگی های من

واحه ‌يي در لحظه

به سراغ من اگر مي‌آييد

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

 

 

Poem name : AN OASIS IN THE MOMENT

If you come to visit me

If you come to visit me
You will find me behind the realm of naught

Behind naught there is a place
Where the veins of the air is full of dandelions
Who bring the happy tidings of flowers blossoming at the farthest bush?
Over the sands also you can see the delicate footsteps of the horseman who mounted the anemone hill of ascension at morning
Beyond the realm of naught, the umbrella of desire has been spread
So that the breeze of thirst can run into the leave’s root
The siren of the rain resounds
One is lonely here
And in this loneliness the shade of an elm stretches to eternity

If you come to visit me
Come gently and slowly lest the fragile china
Of my solitude cracks

 

این شعر که در پایین آوردم را در یکی از وبلاگ ها دیدم ولی نام شاعر ذکر نشده بود.به نظرم قشنگ بود.لینک این وبلاگ در حاشیه ذکر شده.

( یکی از دوستان در نظرات این پست نام شاعر این شعر را مرحوم قیصر امین پور ذکر کردند)

وقتي جهان

از ريشه جهنم

و آدم .. از عدم

 

         و سعي

از ريشه ياس مي آيد ...

 

وقتي كه يك تفاوت ساده ،  در حرف

كفتار را

به كفتر

تبديل مي كند .. !

 

بايد به بي تفاوتي واژه ها

و واژه هاي بي طرف

مثل نان

دل بست ...

 

          نان را

                  از هر طرف بخواني

         نان است...

 

...

 

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

هفتم آبان 1387

نظرات چند تن از اهل قلم درباره سهراب سپهری

گفتاري از فروغ فرحزاد
[ فروغ فرحزاد ]

سپهري از بخش آخر كتاب " آوار آفتاب " شروع و به شكل خيلي تازه و مسحور كننده اي هم شروع مي شود و همين طور ادامه دارد
و پيش مي رود . سپهري با همه فرق دارد . دنياي فكري و حسي او براي من جالبترين دنياهاست. او از شهر و زمان ، و مردم خاصي صحبت نمي كند ، او از انسان و زندگي حرف مي زند. و به همين دليل وسيع است. در زمينه ي وزن راه خودش را پيدا كرده. اگر تمام نيروهايش را فقط صرف شعر مي كرد ، آن وقت مي ديديد كه به كجا خواهد رسيد.

اين دنيا يك دنيا تنگ حوصله ايست
[ خسرو شكيبايي ]

صداي پاي آب عنوان كاستي است از شعرهاي سهراب سپهري با صداي خسرو شكيبايي كه اخيرا" به بازار نوار عرضه شده . از شكيبايي در اين مورد كه آيا فعاليت در اين زمينه را به طور مداوم دنبال خواهد كرد يا در كنار بازيگري گاهي در حد يك دل مشغولي به آن خواهد پرداخت و همچنين از علاقه اش به شعرهاي سپهري پرسيديم . مي گويد: " دلمشغولي با تمام دل ، از سر نياز يا با تمامي وجود خواستن . نمي دانم ! فقط اين را ميدانم كه (سهراب) براي من همه زندگيست. براي من تبلور انسان است. انساني كه رو به سوي روشني دارد ، انساني كه خود جهاني كوچك است ، انساني كه در عين ساكن بودن در نقطه اي ، به ته درياها و اوج آسمان ها و هزار توي زمان راه يافته است.
وقتي كه يك سلام ساده ، يك "دوست خواهم داشت" حالا، صميمي ، مي تواند در خلوت عزيزانم خوش بنشيند ،وقتي كه عشق به انسان را در تمامي پاره پاره تنم ، براي مردم وطنم پيش كش زندگي كرده ام ، پس ديگر اين دل مشغولي شاه نشين چشم دل من خواهد بود. هميشه با من ، خود من خواهد بود و شد."
شكيبايي در پاسخ به سوال ديگرمان در مورد شيوه اجرا و نوع گويش در اين كاست مي گويد: " بشر امروز با همه پيشرفتهاي معجزه آسايش كه در قلمرو علم و فن كرده است . در اصل ، همان بشر عاجز هزاران سال پيش است و اين بشر احتياج به شكفتگي روح دارد، احتياج به غم دارد، ناكامي را به همان اندازه دوست دارد كه كام. جدايي را به همان اندازه دوست دارد كه وصل.
راستش را بخواهيد ما هنوز گدايان يك لبخنديم و محتاج يك نگاه. پس اين انسان "نيازمند" زبان خاص خود را طلب مي كند در اين دنيا كه دنياي "تنگ حوصله ايست".
من در نحوه شعرخواني (در حد بضاعت اندكم ) با اعتقاد كامل سعي كرده ام به اين انسان نزديك شوم . اين كه عصر امروز زبان امروز را مي طلبد، حرف بي راهي نيست. سهراب در منظومه "صداي پاي آب" در تمامي مراحل مختلف زندگي از كودكي ، نوجواني و جواني اش گرفته تا مراحل پختگي و آنگاه كه رو به سوي روشني و تولد ديگر داشته و در پشت دانايي اردو زده از هرگونه تصنع و تظاهر دوري جسته است.
پس لطافت كار و سادگي منش دروني سهراب چنين حكم مي كرد كه مثل او باشم. ساده باشم. همراه مردم باشم. نه گامي پس و نه فرسنگها دور. نزديك نزديك به قدر يك آه.
ما تعمدا " شيوه هاي رايج و مرسوم شعرخواني را كنار گذاشته ايم و با ايمان و اعتقاد كامل قدم در راهي نرفته نهاده ايم كه لازمه زمان بود. زماني دير كه ديگر جاي نشستن بر لب جو و ديدن گذر عمر نيست، جاي رفتن ، ديدن نرسيدن است!
(هفته نامه سينما - شماره 16- 137 آذز 1373

مصاحبه با احمد شاملو
[ احمد شاملو ]

- آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم .
گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود.
- ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و هفتم مهر 1387

دچار یعنی؟....

 مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.

- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.



- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .

اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند


- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم مهر 1387

دست نوشته های سپهری

  اطاق آبی

(سهراب سپهری)

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .

در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

هجدهم مهر 1387

دو تا شعر دوست داشتنی از منظومه حجم سبز

و پیامی در راه

 روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 بادبادک ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

 

برداشت قاصدک از این شعر 

سهراب می گه یک روز می یادو به هر کس چیزی رو مژده میده که اونارو خوشحال کنه و به بیان دیگه حس خوشبختی در اونها ایجاد کنه. اول از همه مردم رو بیدار می کنه.مردمی که غافلند و به ظاهر بیدار ولی در حقیقت خوابند شایدم مردند، دلهاشون یخ زده با سیب سرخ خورشید ،با دستای گرم ، با محبت _که اونا فراموشش کردند _ می خواد یخ دلهاشونو آب کنه.به هر کسی همان چیزی رو می ده که لازم داره،همان چیزی که خوشحالش می کنه، آرزو ها رو براورده می کنه شایدم خدمتی بهشون می کنه. در ظاهر کلمات که نگاه کنی می بینی چه قشنگ به کار رفتند و وقتی خوب توش فکر میکنی به یک عشق پاک ، یک احترام ناب دست پیدا می کنی.سهراب می خواد ما رو از پیله ای که دور خودمون تنیدیم آگاه کنه، زیبایی ها رو به ما نشون بده میخواد  بذر محبت تو دلامون بکاره.

وصف زیبایی باغ برای نابینا،دادن زیبایی به زن جزامی،گردنبندی از ستاره ها به دخترک،دادن نور کهکشان به تاریکی راستی ،آب دادن به گلدان ،محبت کردن به انسان و حیوان و گیاه و همه ی آن توصیفات زیبا برای دادن این پیام است، پیامی در راه:

بیدار شو ،درک کن، زیبا ببین ، ساده ببین ، زلال باش ، بی دریغ محبت کن، عاشق باش.

و  وقتی با سهراب هم آواز شدی این جملات رو روی قلبت بنویس:

آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

 

درگلستانه

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم :
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

 برداشت قاصدک از این شعر 

در گلستانه به نظر من یکی از زیباترین وصف های سپهری است .شفاف وصف کرده ،اونقدر که می تونم با هاش همزاد پنداری کنم ، درکش کنم، اصلا خودم رو اونجا حس کنم، هوای گلستانو نفس بکشم ،روی علفهاش راه برم.

او در گلستانه پی چیزی است ،مثلا یک رویا یا آرزو شایدم چیزی که نمی تونه ماهیتش رو بفهمه .من احساس می کنم سهراب پی خودش می گرده، پی امید می گرده.گشت می زنه تا پیدا کنه، یونجه زار برای احشام، جالیز برای آدم ها و گل برای خود گل برای گیاه و در آخر خاک سرد که فراموشی می یاره مثل وقتی که تن عزیزی رو توش دفن می کنیم و یاد اون عزیز کم کم از خاطرمون می ره.به آب میرسه به زلالی ، شفافیت با خودش رو راست می شه و از این جاست که درک می کنه و پیدا میکنه گمشدهاش رو تو وجود خودش.شور و شعف رو ،ادراک تن رو پیدا میکنه .ذهن خودشو باز می کنه ، دنیاش رو گسترش می ده به دلش نور راه می ده و می تونه احساس کنه ،با معصومیت احساس کنه و چراغ امید رو توی دلش روشن کنه.حالا اونقدر توانایی در خودش حس می کنه که میتونه هر کاری بکنه حالا با این دل نورانی و پر از امید پی آوایی از دور می شتابه.

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

هفدهم مهر 1387

مرگ رنگ

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است

 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است.

ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد
 صبح شد آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار میز
 ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند
یک عروسک پشت باران بود
 ابرها رفتند
یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز
 دشمنان من کجا هستند ؟
فکر می کردم
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد
در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من
آب را با آسمان خوردم
لحظه های کوچک من خوابهای نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت
نیمروز آمد
 بوی نان از آفتاب سفره تا ادرک جسم گل سفر می کرد
 مرتع ادرک خرم بود
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم
شهر در ایینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند ؟
 روزهاشان پرتقالی باد

پشت شیشه تا بخواهی شب
دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
 در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر میکردند
خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد
یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیست و نهم شهریور 1387

حجم سبز

ساده رنگ

آسمان آبی تر
 آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
 رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
 مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
 من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
 زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
 من ودا می خوانم گاهی نیز
 طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
 سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
 مادرم می خندد
 رعنا هم .

 

شعر " ساده رنگ " سهراب سپهري ، يك رباعي مدرن
[ عمران صلاحي ]

شعر " ساده رنگ " سهراب سپهري ، يك رباعي مدرن آميز است. در رباعي مرسوم ، همه ماجرا در مصراع آخر اتفاق مي افتد . شاعر در سه مصراع اول زمينه چيني مي كند و حرف اصلي را در مصراع آخر مي زند. مصراع آخر ، زنگ و ضربه نهايي رباعي است كه مخاطب را در همان اوج نگه مي دارد. مصراع آخر بي ارتباط با مصراع هاي قبلي نيست ، اما بيشتر به ياد مي ماند. گاهي سه مصراع اول فراموش مي شود و تنها مصراع آخر در حافظه مي ماند و حتي به صورت ضرب المثل در مي آيد. البته هميشه اين طور نيست . بعضي از رباعي هاي خيام به قدري يكپارچه است كه انگار هر چهار مصراع آن ها يك مصراع است. اما اغلب مصراع آخر است كه حرف اصلي را مي زند.
در رباعي مدرن سهراب سپهري هم دقيقا چنين حالتي پيش
مي آيد . در شعر سپهري به جاي "مصراع" ، بهتر است بگوييم "بخش"."ساده رنگ" ، از چهار بخش تشكيل شده است .
بخش اول ، حالتي ايستا دارد. توصيف آدم ها و فضاست. هيچ اتفاقي نمي افتد :
آسمان ، آبي تر.
آب ، آبي تر.
من در ايوانم ، رعنا سر حوض.
از بخش دوم ، حركت آغاز مي شود :
رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد .
شاعر به ياد مادرش مي افتد و گفت و گوي خود با او :
مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است.
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست.
طنز ، خودش را در همين مصراع نشان مي دهد، وقتي زندگي به سيب تشبيه مي شود ، اين سيب ممكن است لهيده و كرمو هم باشد. به قول يارو گفتني: آش كشك خالته ، بخوري پاته ، نخوري پاته !
بخش سوم نيز باز توصيف حالت هاست :
زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند.
من "ودا" مي خوانم ، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري.
سهراب همه چيزهايي را كه در بخش هاي قبلي پخش و پلا كرده است ، در بخش چهارم جمع مي كند . اين بخش با توصيف ساده اي آغاز مي شود:
آفتابي يكدست
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند
و حرف اصلي اينجاست:
من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، چه اتفاقي مي افتد :
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد
رعنا هم.
بعد از مادر و رعنا ، مخاطب شعر هم دچار انبساط خاطر مي شود.
شهر در اوج خود تمام شده است . ممكن است بعضي ها بگويند پنج مصراع آخر اين بخش ، خودش يك شعر كامل است و نيازي به بخش هاي قبلي نيست. من فكر مي كنم اين طور نباشد. زمينه چيني هاي قبلي ، مخاطب را آماده مي كند تا به مرحله نهايي برسد ."برگسون" مي گويد خنده نتيجه رها شدن نيرويي است كه به جايي نرسيده است. وقتي سپهري آرزو مي كند كه دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، مخاطب شعر ، نيرويي را در خود ذخيره
مي كند و با آن به سراغ پاسخي مي رود كه خود در ذهن دارد. اما پاسخ بر خلاف تصور و انتظار اوست. اگر دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، آدم اشكش در مي آيد . انتظار مخاطب به جايي نرسيده است و نيروي ذخيره بايد رها شود . خنده ، يعني رهايي. سپهري در سه بند اول اين انتظار را به وجود مي آورد و بند آخر را به آب
مي دهد!
در اينجا ممكن است خواننده زبلي بگويد ، من كه خنده ام نگرفت. او خنده اش گرفته است ، اما خودش خبر ندارد! همان انبساط خاطر ، خودش خنده است ، منتها خنده اي است دروني و پنهان ، يا به قول سنايي: خنده اي بي لب و دندان.

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

بیستم شهریور 1387

حجم سبز

روشنی من گل آب

 ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

 

 پیغام ماهی ها

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم .

به باغ همسفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .


 

نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   • 

چهاردهم شهریور 1387

از روی پلک شب

از روی پلک شب

شب سرشاری بود
رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود
 در بلندی ها ما
 دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر
 دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من
و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد
 و تپش هامان می ریخت به سنگ
از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روی رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خک
فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست
سایه ها بر می گشت
 و هنوز در سر راه نسیم
پونه هایی که تکان می خورد
جنبه هایی که به هم می ریخت
نوشته شده توسط قاصدک در |  لینک ثابت   •